تبلیغات
دانشجویان رشته عمران - آبفای دانشگاه عباسپور - داستان های من و خودم (قسمت سوم)
 
دانشجویان رشته عمران - آبفای دانشگاه عباسپور
کلاس فعال و منسجم
با نظراتتون در هر چه بهتر کردن داستان کمک کنین...قسمت سوم:
 زیییییییییییییییییییییییییییییییییینگ.....کیه؟؟؟منم منم مادرت...یعنی چیزه منم آق غلام..اومدم دختر بستونم....
به به آقا جواااااااااااااااااااااااات..بفرمااااااااااااااااااا....
زرت....(در باز شد>>>>)
میگم اگه رفتیم بالا با کف گرگی اومد تو صورتم چی؟؟
نترس بابا فوقش تو هم با لگد میزنی تو....ااااا بی ادب..وااا؟خب با لگد می زنی به شکمش!!!!  خب حالا...د
ین دونگگگگ(زنگ در) زاااارت(در باز شد)چاکر آق غلام.بذار پاتو ببوسم!
!!من باز کی اومدم تو خوابت؟؟؟نمی دونم آق غلام..شاید دیشب!دیشب که خونتون بودیم داشتیم قل می زدیم..اونم حلقه...آهان..آره..(نفس جواد:ببینم جواددی معتاد شدی؟)نه بابا یه پک زدم.به معتاد زن جماعت بنزین هم نمی دن چه برسه به زن.خب حاالا..بفرمائین تو دم در دوره...یا الله..
پری خانم آق جواات اومده بپر تو اتاق
...شتلق...!!!چی شد بابا؟؟؟هیچی بابایی با دماغ اومدم زمین..بابایی همین هفته پیش دماغت رو عمل کردیا....مدلش رو مثه EBROدرست کردی...!!!مواظب باش...چشم بابایی...شتلق...آخ دماغم!!! خب آقا جواد مادر کو؟؟؟مامان رفته گل...چیزه یعنی مادرم بچه خواهرش زاییده رفته چتر بشه...ای ول..مبارک باشه.خدا بیامرزه صغری رو(همسر مرحوم آق غلام)یه  تیکه جواهر،یه دسته گل،یه تیکه پارچه ...ا ا ا یه پارچه شلواری برام خریده بود بس که گدا بودااا نداد برم  بدوزم....نور به قبرت بباره که تو اونجا هم کرم ضد آفتاب بردی با خودت..لامسب برنزه می کرد آدم کف می کرد....خلاصه کلی خانووم بود.بله!!!درست می گین...خب بریم سراغ اصل مطلب...خب آقا دوماد،گفتی نمایشگاه ماشین داری؟؟؟مزنه پیکان 64 – 65 چنده؟؟؟نه آق غلام.این شغل دویوممه...شغل اصلیم بیکاریه...خوبه...عالیه.اتفاقا شغل اول و آخر منم همین بود..بس که زیاد شد مثه 6600 خز شد مجبور شدیم عوضش کنیم شدیم الاف.شکر خدا...آب باریکه فاضلابی میاد از این بغل کوچه..100 بار به مش رحمت گفتم داری کوچه رو تمیز می کنی،یه بیل بزن بره اونور..حرف تو گوشش نمیره که..بس که ...!!!خب دخترم هم که اومد..بابایی اگه بدونی تو نبودی بابایی برات چه فکرایی کرده؟بابایی برات یه دوماد جووور کرده..که هر وقت خواستی ببرتت شاه عبدالعظیم.ولی بابایی...من یه سری معیار دارم واسه خودم....زپرشک...تو؟؟؟آدم شده می بینی تورو خدا آق جواااات....خب بگو ببینم...
من معیار هام اینه که.......


این داستان ادامه دارد....




نوع مطلب : عمومی، همکلاسی ها ...، طنز دانشجویی و مطالب خواندنی، 
برچسب ها : طنز، متن جالب، خنده دار، داستان کوتاه،





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه